آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

پارک ملت در یک عصر تابستونی

در دوشنبه عصر 17 تیرماه 92: من و مامان زهره جون و بابا مجید سه تایی رفتیم صفا .کجا؟ پارک ملت    کلی هم راه رفتیم و.البته من که معرف حضورتون هستم   همه اش میدویدم و مامان زهره و بابا مجید هم به دنبال من   این هم ماشینی که  توی پارک گذاشتند.بنده هم فرصت رو غنیمت دونستم و رفتم یه رانندگی کردم این آب نمای ورودی از در اصلی پارکه: این هم قطاری که توی پارک هست.نه منو نگاه کن .آخه بچه بیا پایین اون بالا چه کار میکنی؟؟ میفتی ها لطفا دقت کنید تفاوت دو عکس آخر چیست؟     علاوه بر حضور بابا مجید. ...
4 مرداد 1392

شنا در یک ظهر تابستونی گرم گرم

جمعه 28 تیر ماه:    به اتفاق مامان زهره جون رفتیم خونه مامان بدری.البته بابا مجید روزه بود و ما دو تایی رفتیم. دایی محمد زحمت کشید و استخر بادی رو باد کرد.به افتخار دایی مامان زهره هم توش رو پر آب ولرم کرد.آخه برای بار اول آب سرد خوب نیست. با آب ولرم شروع کردیم.   ...
4 مرداد 1392

به به دوباره دیدار دوستان نی نی سایتی میسر گشت

در 13 تیر92:   من به همراه مامان زهره،رفتیم پارک ملت.قرار با دوستان نی نی سایتی 10 صبح بود.   البته ماشین بابا مجید خراب بود و ما با ماشین مامان بدری عزیز رفتیم. مامان بدری جون دستت درد نکنه   بعد از پارک ماشین وقتی رسیدیم،خاله مرجان و پارسا و خاله فیروزه و آرمین و برادرش آرین که 5سالش بود رو دیدیمريا،زیر اندازی که مامان زهره عزیز آورده بود رو پهن کردیم و خاله شمیم و ایلیا هم به ماپیوستند.   من ماشین قرمز و زرد و آبی رو برده بودم،که پارسا همه اش با ماشین زرده بازی میکرد! آرمین هم لودر کوچولو آورده بود که همه اش دست من بود و سر بازی بالودر خلاصه دعوایی بود    ...
2 مرداد 1392

طوطیهای انگشتی من

اینها عروسک های انگشتی من هستند:   که طوطی هستند،و چون انگشتهای من کوچولو هستند،هر کدومشون توی 2 تا انگشت من جاگرفتند   ...
7 تير 1392

خواب گرم و نرم در یک ظهر تابستونی

  در ظهر تابستان 6 تیرماه 92:   بنده آقا ببر رو با زحمت فراوون از بالای تخت پایین کشیدم و به همراه   اون قصه مادربزرگ مهربون که همه حیوونها رو در اون شب بارونی   به خونه خودش راه داد،رو توسط مامان زهره جون گوش کردم و به خواب  خوشی فرو رفتم وابته همونطور که در عکسها مشاهده میکنید،آقا ببره رو یه جوری بغل کردم،که یه وقت فکر فرار به سرش خطور نکنه          ...
7 تير 1392

تولد من و نیوشا

  تولد تولد تولد هورا       بیا دست قشنگه رو     دایی محمد مامان زهره جون،از کانادا اومده !   جمعه 31 خرداد ماه همه منزل مامان بدری عزیز نهار  دعوت بودیم. دایی مامان یک کیک خوشگل خریده بود،که تولد من که 2 سالم شده و نیوشا که 5 ماهشه رو باهم بگیریم.   آخه نیوشا وقتی 1 ساله بشه،پیش ما نیست و اونجا تنهاهستند.درواقع این یه جورایی تولد 1 سالگیش بود   این هم عکسهای بنده.به ترتیب در بدو ورود به منزل مامان بدری ،سپس هنگام آب بازی (توجه کنید با دقت فراوان ):     ...
7 تير 1392

و اما مریضی من

و اما مرضی من:   شنبه 1 تیرماه 92،از کلاس خاله سارا برگشتیم(من و مامان زهره) رفتیم خونه. یه چرت خیلی کوتاه زدم و مامان رو از این خواب بسیار طولانی متعجب کردم بعد یه کوچولو غذا خوردم که بیشتر مامان رو متعجب نمودم و بعدش تو ظل گرما رفتیم خونه مامان بدری .حدود 4 بعد از ظهر. پیش مامان بدری جون موندم تا مامان زهره بره سراغ کارهاش! وقتی پیش مامان بدری جون بودم هر از گاهی میگفتم شکم درد!ولی چون دستشویی نرفتم،مامان بدری عزیز متوجه مریضی من نشده بود!   تا اینکه 1 شنبه هم همینطور به مامان زهره میگفت شکم درد!و هیچی هم نمیخوردم. 2 شنبه نیمه شعبان بود و مامان زهره و بابا مجید میخواستند من رو بیرون ببر...
7 تير 1392